محمدحسین کمیلی

به یاد همسرم مدرسه ساختم
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ | ۱۳:۱۰ کد : ۴۴۲۳ زندگینامه خیرین مدرسه ساز
محمدحسین کمیلی اهل تراکمه استان گلستان است که سا لها در جوار حرم امام رضا)ع( سکونت داشته. از ۱۸ سالگی تاکنون دوهزار و ۴۰۰ کلاس درس ساخته و نقایص استان گلستان را دیده و همواره در برطرف کردنشان کوشیده است. داستان زندگی او البته کمی تلخ است. همسرش پس از ۳۶ سال زندگی مشترک، روز یدار فانی را وداع م یگوید و محمدحسین را برای همیشه تنها م یگذارد. اما کمیلی برای اینکه اندوه او را تاب آورد، زندگی خود را بیش از پیش وقف بچ هها و مدرس هسازی م یکند. گ پوگفت خودمانی ما را با او بخوانید.
محمدحسین کمیلی

سه سال بیشتر نداشتم که پدرم را از دست دادم. برادرم که تنها نان آور خانواده مان بود در هفت سالگی ام دار فانی را وداع گفت. از 9 سالگی کارگری و حتی دستفروشی کرده ام. جوجه بزرگ می کردم و در کوچه های شهر مرغ می فروختم. در دوره ای کتاب صحافی کرده ام. در مقطعی ناچار شدهام دوباره به فعلهگری روی آورم. درو و کارگری سر ماشین کمباین نیز بخشی از زندگی ام را به خود اختصاص داد که هیچگاه آن را فراموش نمیکنم. 
اما علم و دانش اندوزی را هیچگاه و در هیچ مقطعی از یاد نبرده ام. فقر هیچگاه موجب نشد تحصیل را فراموش کنم. اگر نیک بنگریم فقر در مقاطعی از زندگی، باعث پیشرفتم شد. درس خواندم و به استخدام اداره فرهنگ و آموزش درآمدم. نخستین مدرسه را نیز با حقوق اندکی که داشتم در علی آباد کتول گرگان، در 18سالگی بنا نهادم. بعدها در مدرسه، راهنمای تعلیماتی شدم و در همان دوره درسم را هم ادامه دادم. لیسانس گرفتم و 12 مدرسه دیگر ساختم اما بنا به دلایلی رژیم شاه مرا با 21 سال کار بازنشسته کرد. از آن دوره تا به امروز در همه جای تهران سکونت داشته ام و مستأجر بوده ام و خودم را وقف دانش آموزان کرده ام. از 18 سال پیش تاکنون نیز هیچ‌کاری جز خدمت به بچه‌ها نداشته‌ام و نکرده‌ام.

از 18 سالگی یعنی سال 1353 مدرسه ساخته ام. در حال حاضر هم رئیس هیئت مدیره مجمع خیران استان گلستانم. اگر شرح زندگی هر یک از خیران را بخوانید، درخواهید یافت که آنها هم به طریق و شیوه‌ای وارد کار خیر شدند و زندگی‌شان در جایی با کار خیر پیوند خورده. داستان من نیز از دیگران مستثنا نیست. همسری داشتم که 36 سال با او زندگی کردم. روزی که در یکی از واحدهای دانشگاه آزاد مشغول فعالیت بودم، با من تماس گرفتند که هرچه سریعتر خودم را به خانه برسانم. هنگامی که پا به ورودیی خانه گذاشتم، صدای گریه اهل خانه بلند بود و پارچه سیاهی هم روی دیوار نصب کرده بودند. در یک لحظه دریافتم هستی و همه زندگی‌ام را از دست داده‌ام و از فردای آن روز با خود اندیشیدم که تنها یک موهبت برایم باقی مانده که آن را هم از همسرم دارم و آن عشق است! عشق به بچه‌ها!

همسرم معلم بود و کارش را عاشقانه دوست می‌داشت. اگر نگاهی به حال و روزم بیندازید به سادگی درخواهید یافت که به قول معروف از پا افتاده‌ام و دکترها هم مرا جواب کرده‌اند اما از فردای همان روزی که این مشکلات برایم رخ داد، در آموزش و پرورش کار بچه‌ها را پیگیری کرده‌ام.

با اینکه سا ل‌ها در مشهد مقدس سکونت داشتم به مدفن همسرم و زادگاهم، گرگان برگشتم و به شکل جدی‌تر کار مدرسه‌سازی را ادامه دادم. رئیس آموزش و پرورش ناحیه پرسید که در کار خیر می‌خواهید چقدر صرف کنید. گفتم هرچه داشته باشم. از آن روز هر چه از کار معلمی درآمد داشتم، صرف مدرسه‌سازی کردم و تا به امروز دوهزار و 400 کلاس درس ساخته‌ام.

اگر دورترین شهر را به گرگان در استان گلستان «مراوه تپه» بدانید، از آن نقطه تا جنوب، مدارس متعددی ساخته‌ام. خلاصه که در استان گلستان هرگونه نقص و کاستی ای دیده‌ایم، سعی کرده‌ایم آن را برطرف کنیم و با کمک خیران تهرانی و مشهدی و عزیزانی که از خارج کشور برایم پول می‌فرستاده اند، مسیر تحصیل را برای بچه‌ها تسهیل کرده‌ایم.

مشغله ثابتم انجام کار خیر بوده و بس! از صبح تا شب به اصطلاح می‌دوم و وقت و زندگی‌ام را صرف پیشرفت دانش‌آموزان می‌کنم. پس از مرگ همسرم نیز این عشق در وجودم دو چندان شده است. بارها به این جمله معروف می‌اندیشم که زکات علم، نشر آن است. پس همه از وزیر و وکیل و عامی و متخصص، مدیون معلمان هستیم.

کلید واژه ها: محمدحسین کمیلی زندگینامه خیرین مدرسه ساز


نظر شما :